nilinona کاربر فوق حرفه ای وضعيت: آفلاين 14 آذر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 2164 امتياز: 4111900 تشکر کرده: 1029 تشکر شده 204 بار در 188 پست
محل سكونت: هیچ جا
ارسال شده در:
يكشنبه، 29 آذر ماه ، 1388 10:30:52
موضوع مطلب: داستان غم انگیز
در یکی از روزهای سال ۱۸۶۰ میلادی خانواده بسیار ثروتمندی در لندن زندگی می کردند.
تنها فرزند این خانواده مایکل نام داشت که اون هم مانند باباش عاشق ماشین بود که دو سال بود به این کشور اومده بود.
مایکل از پدرش خواست که برای اون ماشین بخره اما بابای مایکل گفت هر وقت که دانشگاه رو تموم کردی من برات ماشین می خرم مایکل هم به دانشگاه رفت و پس از چند سال دانشگاه رو هم تموم کرد و سرانجام از پدرش خواست که به قولش وفا کنه.
اما وقتی بابای مایکل این حرف رو شنید به مایکل یک کتاب انجیل داد و به او تبریک گفت.
مایکل هم عصبانی شد و کتاب رو روی زمین انداخت و برای همیشه از اون خونه رفت و تا هشت سال هیچ خبری نداشت.
سرانجام خبر به او رسید که پدرش مرده و اون هم با گریه کنان به خونه شون رفت .
اما هنوز کتاب توی وسایل پدرش بود مایکل وقتی کتاب رو باز کرد و چند صفحه اش رو خوند متوجه شد که یک کلید که متعلق به ماشین است توی اون کتاب بود.
بله بابای مایکل می خواست اول پسرش کتاب رو بخونه بعدا کلید رو هم برداره.
مایکل که ماجرا رو فهمید بسیار ناراحت شد اما پشیمانی سودی نداشت. _________________ کوله بار غربت لایق شونت نیست , نرو از آغوشم هیچکجا خونت نیست