- انبساط: تالار گفتمان

 
enbesat.net :: نمايش موضوعات - شوهر کامپیوتری !!!!!!!!!!!!!

شوهر کامپیوتری !!!!!!!!!!!!!

 

ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع ارسال تشکر

   enbesat.net صفحه اول انجمن -> داستان کوتاه

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

gogoji
کاربر فوق حرفه ای
کاربر فوق حرفه ای

وضعيت: آفلاين
10 شهريور ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 2193
امتياز: 7406800
تشکر کرده: 59
تشکر شده 239 بار در 195 پست


ارسال ارسال شده در: سه شنبه، 23 شهريور ماه ، 1389 18:56:21    موضوع مطلب: شوهر کامپیوتری !!!!!!!!!!!!! پاسخ همراه با اعلان

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام �ننه قمر� و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش �دلربا� بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: �اى ننه، مى گویند �بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند �کامپیوتر� و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟�
ننه قمر �لاحول� گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: �اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.� به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک �آى دى� به نام �دلربا آندرلاین تنها 437� براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى �یارو مسنجر�. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو �بنده نگارنده� مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!
Laughing
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

hamid-j
کاربر کهکشانی
کاربر کهکشانی

وضعيت: آفلاين
10 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 1246
امتياز: 2257500
تشکر کرده: 194
تشکر شده 27 بار در 24 پست


ارسال ارسال شده در: سه شنبه، 23 شهريور ماه ، 1389 21:34:24    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Smile Laughing
_________________
مگه نا مسلمونی ؟ خدا نداری ؟ اینه رسمش ؟ . .. . . . .
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  

NaviDh
معاون اول تالار
معاون اول تالار

وضعيت: آفلاين
21 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 5045
امتياز: 14473900
تشکر کرده: 231
تشکر شده 791 بار در 702 پست

محل سكونت: Khunamoon

ارسال ارسال شده در: چهارشنبه، 24 شهريور ماه ، 1389 09:41:31    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Laughing Cool
_________________
And U If Go I Wanna Go With U ...
And U If Die I Wanna Die With U...
Take Your Hand And Walk Away.
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  

nilinona
کاربر فوق حرفه ای
کاربر فوق حرفه ای

وضعيت: آفلاين
14 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 2164
امتياز: 4111900
تشکر کرده: 1029
تشکر شده 204 بار در 188 پست

محل سكونت: هیچ جا

ارسال ارسال شده در: چهارشنبه، 24 شهريور ماه ، 1389 10:35:55    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ممنون Cool
_________________
کوله بار غربت لایق شونت نیست , نرو از آغوشم هیچکجا خونت نیست
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  

zahak
کاربر فوق حرفه ای
کاربر فوق حرفه ای

وضعيت: آفلاين
27 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 2285
امتياز: 7319300
تشکر کرده: 2
تشکر شده 263 بار در 170 پست


ارسال ارسال شده در: چهارشنبه، 24 شهريور ماه ، 1389 14:18:18    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Razz
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   enbesat.net صفحه اول انجمن -> داستان کوتاه

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
پاسخ سريع:

Very Happy Smile Sad Surprised Shocked Confused Cool Laughing Mad Razz Embarassed Crying or Very sad Evil or Very Mad Twisted Evil Rolling Eyes Wink Exclamation Question Idea Arrow dance tahavvo taslim biadab nasihat heykhoda mosahebe hesab khoshtipbazi ghelyun dusti paksazi chador ghahghahe bye bye sheklak chakerim dava thank you deldari shabash tashvigh dustan zogh khodzani kotak khab khabalud asabedast meimun jarobahs mahalli nushidani salavat baham eyval shekasteghalb loveyou deram sut nadidan wow nashnidan gavbaz tofang khastegar chang running motalee nemidunam shekar guitar crash kharabkari bounce2 yalla bounce1 borobaba gol iran khodaaa yes mohandes sigar
                 



افزودن امضاء به مطلب ارسالي (امضاء كاربر در بخش ويرايش مشخصات كاربر قابل تغيير است .)


 

  


 


 

Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir 

Forums ©